بی وطن

خدای گمشده ام

برای تو می نویسم

به یاد روزهای عاشقی من و تو

و به یاد شبهایی که نمره دیکته  فردایم را سپرده بودم به تو

و نذرهای کودکانه پنج تومانی ام برای صدآفرین ریاضی

برایت می نویسم امشب

بعد از هزارها شب جدایی

و هزارها صبح تنهایی و درد

هنوز باد صدای شعرهای کودکانه ام را برایت می آورد ؟

و هنوز قاصدک هایی که برایت فرستاده بودم را روی تاقچه ات نگه داشته ای؟

حالا خیلی شب است بی صدا و غرق در اشک خوابم برده

و منتظر بوسه هایت نمانده ام

و قرن هاست انگار شعری برایت نخوانده ام

و مرگ آنقدر تلخ و گزنده بوده که هرگز باور ندارم پرواز باشد

انگار نیستی خدایا

با این حجم تهی از خونابه و اشک و شرم

با بی وطنی و آوارگی در خانه ام

و با تنهایی و بی صدایی هایم

چه طور می شود هنوز شعر عاشقانه بخوانم؟

و از باد بخواهم قاصدکم را برساند به دست تو؟

و چه طور هنوز سودای پرواز در سرم مانده باشد؟

مگر هنوز خانه ات پشت ابرها ست؟ نه البته که نیست

و مطمئنم خانه ات لا اقل این دور و برها هم نیست

یکدفعه گم شدی

و باورکن من هیچ نمیخواستم بی خدا باشم

اما با این هجوم تلخ ملخ ها گندمی برایم نماند

و دل گرمی که برایت عاشقی کند

و خانه ام سیاه شد از هجوم ملخ ها

و روز به روز دردهایم انباشته شدند

و تو هیچ بارانی نفرستادی

و هیچ رسم عاشقی به جا نیاوردی

 و من آنقدر چرخیدم و گم شدم و چرخیدم و گم شدم

که سالها گذشت و تو هیچ نبودی انگار

امشب باز هوایت را دارم

و باز تنم از هجوم غصه ها فشرده می شود

و باز دلم تنگ است

تنگ روزهایی که آرام و مقتدر و مهربان پادشاه دنیایم بودی

دنیای این روزهایم خدایا پادشاه نه,تنها یک خدای نزدیک  عادل می خواهد

خانه ام را برگردان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.